به آنان که به دیناری نفروشند، سفیدی برف را.
به پیـچِ نـونِ من که رسید،
تابِ بلندی نداشت!
کسی که بر بلندای کوه ها بال میزند اندوه های زندگانی، نمایشهایش و حتی خود زندگانی را به ریشخند میگیرد
به آنان که به دیناری نفروشند، سفیدی برف را.
به پیـچِ نـونِ من که رسید،
تابِ بلندی نداشت!
متن زیر را، دوست عزیزی در مورد «شب بریده»هایم نوشت و برای من فرستاد. من هم با اجازه ی او این متن را عیناً نقل می کنم:
این قلم را همین که با آن می نویسم برایت را سالهای درازی ست که از جا قلمی خاتم زیبایش بیرون نکشیده بودم... همان روز ها که می دویدم و شعر می خواندم و مو های بلندم را در باد تاب می دادم... همان روز ها... انقدر زیر سایه ی درخت توت مدرسه با این قلم می نوشتم که پشت دفترم از بار سنگین سیاهیش خمیده می شد. چه دلهره ای داشت قایم کردن دفتر هایم... اگر کسی آنها را می دید؟! اگر کسی دل نوشته هایم را می خواند؟! شاید همین فکر های بی قیمت دستم را از دلم گرفت... چقدر شیرین بود وقتی دلم را با بهترین دوستم تقسیم می کردم... او مرا می خواند و من او را... شب ها زیر نور محو مهتاب، پشت پنجره اتاقم چقدر خرچنگ قورباغه هایم را بر کاغذ می راندم.... شماره های نفس های سنگینم... چقدر وسواس داشتم در انتخاب کاغذ... من و کاغذ و قلم... بدون خط خوردگی... می تازاندیم با هم... چقدر نفس هایم سبک میشد... نور چراغ همسایه هم که خاموش می شد... من هم... قلم هم... دلم هم... . سالها بود... سالها... کسی... هیچ کس... حرفهایش شبیه من نبود... شبیه من که نه... از جنس من نبود... دروغ چرا!؟ من هم یادم رفته بود... حرفهایم آینه ای شده بودند از روزمرگی... چه می کنم من با خودم؟ باورم نمی شد... در این هاگیر واگیر شهر... در این همه غربت... دلی مانده باشد... صدایی مانده باشد... قلمی .... کاغذ. باورم نمی شد که کسی نفس بکشد زیر خاکستر شهر شب بریده ها؟! کجا بود این شب بریده ها؟! وقتی که من دست و پا می زدم و هیچ کس.. هیچ کس نمی دید؟ کجا بود وقتی من دلم را قاب کردم و به سمساری سر کوچه به قیمت یک نیمکت شکسته فروختم؟ نیمکت سکون نیمکتی که تنهاییم را با خودم هر ثانیه و هر لحظه غروب کردم نیمکتی که با اینکه زیر سایه درخت بید پیر پارک بود... همه بی اعتنا از کنارش می گذشتند... نیمکتی که حتی دیگر توان مرا هم نداشت... من هم ناگزیر تنهایش گذاشتم و در هیاهو گم شدم. شب بریده هایت... شبم را برید... هر چند دیگر آن روزهای پر رنگ آفتابی پس شب هایم نیست... اما خورشید سو سو می زند هنوز... بریده بریده خواندم و اشک ریختم و آه خواندم و به حال منی که دیگر نمی شناسمش سوختم.. بنویس... من می خوانم و در حرفهای تو خودم را جستجو می کنم بنویس ... من برای خود روزهای خوش زیر درخت توت را تداعی می کنم... چقدر قشنگ بود سل دیز... کاش من هم هنوز می شنیدم صدا ها را کاش من هم هنوز چشمهایم می دید گربه را ... دریدن ماه را بنویس... من خودم را در تو می جویم. .. ـ ف.ف. تهران. تیر ماه 1390
به بچه تهرونی ها
بی هیچ تکانی
خیره به گِــردیِ ماه،
لمیده بود
بر خنکای اتومبیلی،
این شب تابستانی.
و جوابم هیـــچ نمی داد!
گربه ی پیر.